تبليغاتX
ساحل درد (بازکنیش بخونی ضرر نمی کنی)
هر چي دلتو ن خواست

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. چنذانکه ملاطفا کردند آرام نمی گرفت وملک را عیش از او منغص شد چاره ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت: اگر فرمایی من او را خاموش کنم. گفت: غایت لطف باشد . بفرمود تا غلام را به دریا انداختند. دست در خطام کشتی زد. چون برآمد به گوشه ای بنشست و آرام یافت. ملک را پسندیده آمد گفت: در این چه حکمت بود؟ گفت: اول محنت غرقه شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نم دانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ـ




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 21:32
توسط ..:: منصور ::..

 

کاش در دهکده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت کمي ارزاني يود
کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميکرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
کاش دريا کمي از درد خودش کم مي کرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه که باراني بود
کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود
کاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
کاش اسم همه دخترکان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي کاش دعايي بکنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

مريم حيدر زاده




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:15
توسط ..:: منصور ::..