تبليغاتX
ساحل درد (بازکنیش بخونی ضرر نمی کنی)
هر چي دلتو ن خواست
  • مهرباني جاده اي است که هر چه پيش تر روند خطرناک تر ميگردد ، نمي توان برگشت...اما لحظه اي بايد درنگ کرد و شايد چند گامي بر بيراهه رفت.
  • من آنم که هم اکنون هستم ، نه آنکه بايد باشم. آنکه بايد باشم کسي است که نيست.
  • خوب بودن از زيبا بودن گاه زيباتر است و خوب بودن در حد بسيار متعالي و بلندش با زيبايي بلند و عالي يکي ميشود.
  • سرنوشت کار خودش را مي کند و ما ابزار ناآگاه اوئيم.
  • ايمان بي عشق اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان اسارت در خود. ايمان بي عشق تعصبي کور است و عشق بي ايمان کوري متعصب.
  • عشق بيتابي يک روح تشنه ، نيازمند و نيمه تمام و مجهول و تنها و بيگانه براي يافتن خويشاوندش ، آشنايش ، همجنسش ، نيمه ديگرش ، چشمه گوارايش ، وطنش و ... عشق راستين ترين و متعالي ترين احساس و نياز انسان است اما معشوق ؟ دروغين است ، دلهايي که عشق مي آفرينند و بزرگ و پرشکوه کم نيست اما روحهايي که معشوق باشند هيچ نيست و اين بسيار قابل تامل است : چرا عشق راست و معشوق دروغ است ؟
  • من از تو عشق را گدائي نمي کنم ، اگر نخواهي هرگز نخواهم خواست!
  • چه پست و زبونند روحهايي که چشم به گذشت و فداکاري ديگران دارند ، اين کثيف ترين نوع گدائي ست.
  • زندگي جستجوي نيمه هاست در پي نيمه ها.
  • خدايا چگونه زيستن را ياد بده ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 13:31
توسط ..:: منصور ::..

هيچكس ديگر نمي تواند بند اسارت از پايت بگسلد.

تو خود صيادخودي؛ چگونه مي توانم آزادت كنم؟

توخودت بند بگسل و رها شو!

تو عاشقي بر زنجيرهايت و آزادي از من مي طلبي؟

چه خواهش عبثي!

تو خود عامل بدبختي ها ورنجهاي خودي و از من آزادي را مي طلبي؟

وتو همچنان همان  بذر هامي افشاني،به همان راه ميروي ، همان آدم گذشته اي و همان  گياهان را باغباني،

كه مي تواند تورا نجات دهد؟

چرا كسي بايد تور ناجي باشد؟

آزادي تو مسئوليت من نيست.

من در آنچه كه هستي ، نقشي نداشته ام،

تنها تو!تنها تويي كه خودرا به اين روز انداخته اي!

نوشته: شري راجنيش     (بشنو از اين خموش...)




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 21:41
توسط ..:: منصور ::..