تو خود صيادخودي؛ چگونه مي توانم آزادت كنم؟
توخودت بند بگسل و رها شو!
تو عاشقي بر زنجيرهايت و آزادي از من مي طلبي؟
چه خواهش عبثي!
تو خود عامل بدبختي ها ورنجهاي خودي و از من آزادي را مي طلبي؟
وتو همچنان همان بذر هامي افشاني،به همان راه ميروي ، همان آدم گذشته اي و همان گياهان را باغباني،
كه مي تواند تورا نجات دهد؟
چرا كسي بايد تور ناجي باشد؟
آزادي تو مسئوليت من نيست.
من در آنچه كه هستي ، نقشي نداشته ام،
تنها تو!تنها تويي كه خودرا به اين روز انداخته اي!
نوشته: شري راجنيش (بشنو از اين خموش...)