تبليغاتX
ساحل درد (بازکنیش بخونی ضرر نمی کنی)
هر چي دلتو ن خواست
به نظر شما اين كوچولو تو چه فكريه؟




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 23:31
توسط ..:: منصور ::..

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود .

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است.

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسندجهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت :

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 23:34
توسط ..:: منصور ::..

خوابي ديدم   خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم

                                       بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق مي زد

    در هر صحنه دو جفت پا روي شن ديدم   

                       يكي متعلق به من ديگري متعلق به خدا       وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد

                                                                        به پشت سر و به جاي پاها روي شنها نگاه كردم

         متوجه شدم كه چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يك جفت جاپا روي شن بوده است

                                        همچنين متوجه شدم كه اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است

  اين واقعا برايم ناراحت كننده بود

                               درباره اش از خدا سؤال كردم 

                                            خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود

                                                                    ولي ديدم كه در سخت ترين دوران زندگي ام

                                                                                فقط يك جفت جاي پا وجود داشت

     نمي فهمم چرا هنگاميكه بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم

                                                                                    مرا تنها گذاشتي

           خدا پاسخ داد: 

                             بنده عزيزم من در كنارت هستم

                                                              و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت    

                                                                          اگر در آزمون ها رنج ها فقط يك جفت جاي پا ديدي

                                                                                           زماني بود كه تو را در آغوشم حمل مي كردم.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 14:56
توسط ..:: منصور ::..

بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از Case وجودم
شدم آن User ديوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop ياد تو درخشيد
Ding صد پنجره پيچيد
شکلکی زرد بخنديد
يادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتيم
Room گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم
لحظه ای بی خط و پيغام نشستيم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به يک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
آريا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای کلامت
يادم آمد که به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين Room نظر کن
Chat آئينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرميدم نه گسستم
باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرميدم . نگسستم
..........
Room ی از پايه فرو ريخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
PC از عشق تو هنگيد
..........
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 13:39
توسط ..:: منصور ::..

از تموم کسانی پا برفرق سرمان  می گذارن و  نظر میدن ممنونم



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 20:41
توسط ..:: منصور ::..

 

 

هو المحبوب

 

 

 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها در همه جا شناور بودند.آنها از بيكاري خسته و كسل شده بودند. روزي همه فضايل و تباهيها دور هم جمع شدند، خسته تر و كسل تر از هميشه.ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت : بياييد يك بازي بكنيم مثلاً قايم باشك. همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فوراً فرياد زد من چشم ميگذارم و از آنجاييكه هيچكس نميخواست بدنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و بدنبال آنها بگردد .ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن1-2-3 ... همه رفتند جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد ، هوس به مركز زمين رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود رفت و ديوانگي مشغول شمردن بود 79-80-81 ... همه پنهان شدند جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد. در همين حال ديوانگي به صد رسيد، عشق پريد و در ميان يك بوته گل رز پنهان شدو ديوانگي فرياد زد: دارم ميام. اولين كسي كه پيدا كرد تنبلي بود و سپس لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود ، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد . به جز عشق. او از يافتن عشق نااميد شده بود كه... حسادت در گوشهايش زمزمه كرد: تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه اي از درخت كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد .دوباره و دوباره .تا با صداي ناله اي متوقف شد . عشق از پشت بوته بيرون آمد . از ميان انگشتانش قطرات خون جاري بود. شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نميتوانست جايي را ببيند او كور شده بود. ديوانگي گفت: اي واي من چكار كردم؟ چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد : تو نميتواني مرا درمان كني ، اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو. و اينگونه بود كه عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اون.                                          




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 20:37
توسط ..:: منصور ::..

If there is heart in your words, the emphasis will come on its own. If there is some thing that has to be expresses by your hands, the hands will take care of it; you need not do any thing. If some thing comes to your eyes, it will come. You are not to bring it, otherwise the whole thing becomes hypocrisy.

اثر: شری راجنيش 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 14:14
توسط ..:: منصور ::..

لحظاتی است که بايد فرد را تنها رها کرد،  تنها، در تنهايی است که در می يابد.

اگر سعی کنی کمکش کنی، او را بيشتر به دردسر می اندازی.

هنگامی که ديگری می تواند به تنهايی حريف را به زمين بزند، تلاش نکن به زور کمکش کنی.

کس را مجبور مکن با چشمان تو نگاه کند وقتی خود بيناست.

لطفی کن و عينک خود را بر چشمان ديگران مگذار.

نمره عينک ها متفاوت است، اينگونه او را به نابينايی می کشانی.

 

اثر: شری راجنيش   ...   مترجم: عبدالعلی براتی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384ساعت 14:2
توسط ..:: منصور ::..