هراس های بیهوده
تا بوده همین بوده
فرزند های مشروع
شرع، قانون وتباهی، پوچی بیهودگی
و عمر میرسد به سی ، پنجاه ، هفتاد
و حاصل چند فرزند و چندین نواده
و این است ضمانت زندگی
گوسفندان آبادی بالا، چه فرق دارد ، آبادی پایین
چوپان ها سرمست، مغرور
سر شیر هست ، پنیر هست و ماست های ترشیده
و گهگاهی، گرگ های دریده
و در هر جشنی و در هر عزایی، سری بریده
من رفتم...
می روم جایز نیست!
من رفتم!
من رفتم و حدیث گفتم:
چوپان به از گوسفند!
آزادی به از بند !
چه با لبخند چه بی لبخند
آزادی ، به از بند !
کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است نامه ی تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مدد کار ما کی و کجا وعده ی دیدار ما
محمدرضا آغاسی
می دونی میخوام چی کار کنم
می دونی میخوام کجا برم
میخوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم امامم و
در خونه شو بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابا به مادرم میگه
میخوام برم امام رضا
بخدا دلم تنگه دیگه
بابام میگه امام رضا
مریضا رو شفا میده
دوای درد مردمو از طرف خدا میده
میخوام برم به مشهد و یه هفته اونجا بمونم
توحرم امام رضا نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا مریضا رو شفا بده
(بهش بگم امام رضا مصطفی رو شفا بده )
دوای درد مردمو از طرف خدا بده
آقاجون میخوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
تا شما رو از خودم رضا کنم

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد.
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد.
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد.
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟
-"پنسيلين"

یكنفر یه لقمه نون واسه فردا نداره
یكنفر از بس خونشون بزرگه گم می شه توش
اون یكی اتاقشون واسه همه جا نداره
یكی ویلای لب دریاشون قصره ولی
اون یكی حتی تو فكرش اب دریا نداره
یكی تولدش مهمونیه همه میان
یكی تقویم واسه خط زدنه روزا نداره
یكی هفته ای یه دفعه پزشكش میاد خونشون
یك جا دیگه یكی داره میمیره خرج مداوا نداره
یكنفر امضاش میارزه به هزارتا ادم
اما یكی بعده عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو كلاس صحبت از چیزی میشه كه همه دارن
یكی می پرسه اخه چرا بابای ما نداره؟!
یكی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
اون یكی طاقت واسه صدوره ویزا نداره
یكی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یكی هم واسه گرمایه د ستاش ((ها))نداره
یكنفر همه روزاش پر از رنج و سختیه
هیچ روزش فرقی با روزه مبا دا نداره
بچه ای كه تو چراغ قرمز میفروشه گلو
مگه درس و مشق و شورو رویا نداره؟!
یاده اون حقیقت تلخ كلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره اما سارا نداره...
خدا به هركسی هرچی دلش می خواد میده
ربطی به من و حرفام نداره
ادما از یه جا اومدن وبرمیگردن به یه جا
اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره
كاش یه روز بشه كه نشه جمله ای ساخت
با نمیشه.با نمیخوام.با نشد.با نداره...
**آدمهای ناموفق ٍ هفته هاشون هفتا فردا داره
اینو بر خودم نوشتم
*چرا وقتي باطري كنترل تلويزيون تموم مي شه دكمه هاي اونو محكمتر فشار ميديم؟
*چرا اگر به كسي بگيد كه در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي كنه تا مطمئن بشه؟
*چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي كنن؟
«بر سرِ آن ام كه گر ز دست برآيد
دست به كاري زنم كه غصه سر آيد
خلوتِ دل نيست جايِ صحبتِ اضداد
ديو چو بيرون رود، فرشته درآيد
صحبتِ حكام ظلمتِ شبِ يلداست
نور ز خورشيد جوي، بو كه برآيد
بر درِ اربابِ بي مروتِ دنيا
چند نشيني كه خواجه كي به در آيد؟
تركِ گدايي مكن كه گنج بيابي
از نظرِ رهروي كه در گذر آيد
صالح و طالح مطاعِ خويش نمودند
تا كه قبول افتد و كه در نظر آيد
بلبلِ عاشق تو عمر خواه كه آخر
باغ شود سبز و شاخِ گل به بر آيد
غفلتِ حافظ در اين سراچه عجب نيست
هركه به ميخانه رفت، بي خبر آيد»
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام
عشق به ازادی مرا همه عمر در خود گداخته
ازادی معبود من است بخاطر ازادی هر خطری
بی خطریست هر زندانی رهاییست و هر مرگی
حیاتی است مرا اینچنین پرورانده اند و من اینچنینم

هنگامی كه احساس می كنیم دست و پا چلفتی هستیم و یا فردی خجالتی هستیم و یا زمانی كه شرمنده می شویم، در این حالت خاص و استثنایی ذهنی، بدن ما، یك جنگ داخلی را تجربه می كند د ما احساس می كنیم نه راه گریز داریم و نه می توانیم حمله كنیم د لذا سعی می كنیم با پنهان كردن اضطراب درونی، حالت واقعی خود را پنهان نمائیم و ظاهرمان را آرام نشان دهیم د اما متاسفانه این ترفند نمی تواند كارساز باشد د این از آن جهت است كه سیستم عصبی خود مختارما (سیستمی كه تغییرات درارتباط با تنش و فشار بدن را كنترل می نماید) ، یك قدم از بازی ما جلوتر است و قبلا" از نظر فیزیولوژیكی، بدن را برای جنگ و یا گریز آماده ساخته است د جریان خون از پوست بدن دورمی شود و به سمت ماهیچه ها و مغز می رود تا به ما كمك كند كه دست به حمله بزنیم و در مقابل، هم زمان، ما نومیدانه می خواهیم خودمان را آرام نشان بدهیم اما به نظر می رسد كه تلاش ما برای آرام ماندن ، اثرغیر فعال ، و بلكه خنثی كننده داشته باشد د بنابراین ، كوشش ما در برابر واكنش غیرارادی مغز بی نتیجه می ماند، خون به سطح بدن بازمی گردد و پیش از آنكه بدانیم چه اتفاقی روی می دهد، سرخ شدنمان، ما را لو می دهد.

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده. گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد. چنذانکه ملاطفا کردند آرام نمی گرفت وملک را عیش از او منغص شد چاره ندانستند . حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت: اگر فرمایی من او را خاموش کنم. گفت: غایت لطف باشد . بفرمود تا غلام را به دریا انداختند. دست در خطام کشتی زد. چون برآمد به گوشه ای بنشست و آرام یافت. ملک را پسندیده آمد گفت: در این چه حکمت بود؟ گفت: اول محنت غرقه شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی نم دانست. همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید ـ

کاش در دهکده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت کمي ارزاني يود
کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميکرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
کاش دريا کمي از درد خودش کم مي کرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه که باراني بود
کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود
کاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
کاش اسم همه دخترکان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي کاش دعايي بکنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
مريم حيدر زاده
